جنگل کوچک

جنگل کوچک

آن کس که می تواند انجام می دهد و آن کس که نمی تواند انتقاد می کند/جرج برنارد شاو

همیشه می خواستم این پست رو بنویسم تا اینکه امروز آخرین مطلب کانال تلگرام آقای دچار رو دیدم و دوباره یادش افتادم. پس تصمیم گرفتم حساسیت به خرج ندم و بیشتر از این پشت گوش نندازم.
نمیدونم چقدر می تونیم به روایتی که تو سریال "روزگار قریب" از دکتر محمد قریب میشه، اتکا کنیم اما می خوام در موردش بنویسم.
من این سریال رو بارها و بارها از همون سال اول پخشش در تلویزیون دیدم و چیزی که با بزرگتر شدنم به چشمم اومد حمایت های خانواده دکتر قریب به خصوص پدرشون از ایشون بود.
خانواده ای که برخلاف اکثر اقوامشون که در روستا زندگی می کردند، در تهران ساکن بودند. پدری که سطح درک و سواد و روشن فکری بالاتری نسبت به عموم داشت و برخلاف خیل عظیمی که فرزندانشون رو به مکتب خونه ها می فرستادند بی هیچ بحث و تردیدی معتقد به فراگیری علم و دانش مدرن در مدارس بود.
همچنین ثروتی که پدر داشت و باعث ایجاد تفاوت و رفاه خانواده می شد. مثلا در زمان قحطی که مردم برای تکه ای نان یا مقداری آرد به جون هم افتاده بودن پدر محمد مثل مردم عادی دیگه اونقدر ها نگران سیر کردن شکم خانواده نبود.

در جایی از سریال تلاش پدر برای فرستادن محمد به خارج رو می بینیم. محمد به علت بی اطلاعی، از گزینشِ اعزام به فرانسه برای تحصیل جا می مونه و اسمش توی لیست قرار نمی گیره اما پدر از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنه و با هر زحمتی که شده مسئول مربوطه رو ملاقات می کنه و متقاعدش می کنه که اجازه بدن پسرش همراه بقیه به فرانسه بره. خدا کنه که اشتباه نکنم اما حتی عنوان می کنه که خرج و مخارجش رو می تونه خودش شخصا پرداخت کنه اما اجازه بدن که محمد برای تحصیل طب همراه با بقیه اعزام بشه.
حمایتی که پدر، همیشه و در هر زمان نسبت به محمد داره بسیار قابل توجهه. اعتماد به نفسی که بهش میده و باوری که به هوش و استعداد پسرش داره همیشه موقع دیدن سریال نظرم رو به خودش جلب کرده.
متن رو خلاصه نوشتم تا اینجا بمونه. اگر یک بار دیگه سریال رو ببینم یا چیزهایی یادم بیاد قطعا این متن رو ویرایش خواهم کرد.
و حالا می خوام درست مثل پست آخر کانال تلگرام آقای دچار بگم که قطعا "محمد قریب" بسیار باهوش و با استعداد بوده و حتما می تونسته به موفقیت های بزرگ برسه اما چطور میشه نقش و تاثیر این همه حمایت رو نادیده گرفت؟
چقدر در این مورد میشه صحبت کرد و می شه به نوشتن ادامه داد.

پ.ن: 
باز هم میگم دقیقا نمیدونم که چقدر روایت داستان و تصویری که از پدر دکتر قریب توی سریال ارائه میشه درسته و میشه بهش تکیه کرد یا نه. با این حال امیدوارم که روح دکتر قریب عزیز از من رنجیده خاطر نشه:)) من رو یه قومی مسخره می کنن انقدر سریال رو دیدم. البته حدود سه سالی از آخرین باری که دیدمش میگذره.
و دوست داشتم متن بهتری باشه اما برای مقابله با کمال گرایی فعلا منتشرش می کنم.

جنگل کوچک
۲۲ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۲۰ ۱ نظر

چقدر خوابت عمیقه که صدای سکوت قصه بیدارت نکرده...

جنگل کوچک
۱۱ مرداد ۰۰ ، ۱۶:۲۱ ۱ نظر

یک سال شد نبودنت.
راستی تا به حال شده که یکبار یک فاتحه را بدون اینکه یک فکر دست و رو نشسته بپرد وسط و همه چیز را خراب کند، کامل برایت بخوانم؟

جنگل کوچک
۰۶ مرداد ۰۰ ، ۱۳:۲۵ ۰ نظر

رویداد جالب سفر دیروز، دیدن یکی از بلاگرای بیان بود:) کاملا اتفاقی!

جنگل کوچک
۲۲ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۵۸ ۰ نظر

جوهر مهر تأییدم سال هاست که خشک شده!!!

مهر تأییدی که باید از سر رضایت می کوبوندم روی کارهام، روی تلاش هایی که باید برای اهدافم می کردم، روی روزهایی که میگذرن، روی کیفیت زندگیم و چیزهای دیگه.

انگار که گمش کرده باشم و چقدر که لازمش دارم...

جنگل کوچک
۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۴۶ ۰ نظر

یکی از همکاران در گروهشان اعلام کرد: همکاران عزیزم به دعاهایتان سخت نیازمندم. مادرم در ICU بستری و حالش بسیار وخیم است.

کمی بعد همکاری دیگر پس از مشاهده این پیام با آرزوی بهبودی برای مادر ایشان در آخر می گوید که خودش هم به شدت محتاج دعاهای همکاران است چرا که مادرش از دو روز پیش در کما است.

پس از چند روز، همکار اول در پیامی بلند بالا بیان می کند که بسیار زیاد از لطف خداوند و دعاهای همکاران در حق مادرش سپاس گزار است. اینکه دعاهایشان کارساز بوده و خوشبختانه مادرش بهتر و به بخش منتقل شده است.

همکار دوم درست چند دقیقه بعد، پس از ابراز خوشحالی و تبریک در آخر می نویسد: اما من مادرم را دیروز از دست دادم...

جنگل کوچک
۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۱۵ ۰ نظر

If you don't walk today, you'll have to run tomorrow🍃

جنگل کوچک
۲۲ آذر ۹۹ ، ۰۶:۵۵ ۰ نظر

آخه کسی که خودش زمین خورده گریه نمی کنه.

جنگل کوچک
۳۰ شهریور ۹۹ ، ۰۷:۰۰

۱)خسته از قیمت های دارای یکان بیشتر از پنج که قراره فروشنده محترم لطف کنه، تخفیف بده، منت سر خریدار بذاره و به پنج تغییرش بده!!
-چقدر شد؟
+ پنجاه و هشته، شما پنجاه و پنج بدید!

کسی هست که ندونه مسئله "تخفیف" توی خرید اجناس چیزی نیست جز تظاهر و مسخره بازی؟
کاش این نوع خاله بازی ها (!) نابود می شد و جاش رو می داد به انصاف.

جنگل کوچک
۲۹ شهریور ۹۹ ، ۰۹:۳۴ ۲ نظر

نیازی به جور کردن لباس مشکی نیست. لباس های سراسر مشکی که همیشه می پوشم برای شرکت کردن توی مراسم عزاداری هم کاملا مناسبه.
شلوارم رو اما با خشم تو آب و تاید بالا و پایین کردم تا گرد و خاک روش پاک بشه و واقعا مشکی باشه...
بعد از شنیدنش، همزمان با شروع اشک ریختن های ناخودآگاه متوجه شدم از روی استرس جوش صورتم رو با شدت کندم چون صورتم از خون و اشک خیس شده بود و دستای خونیم هم این رو تایید میکرد...
وسط اشک ریختن هام به این فکر میکردم که چرا بعد از یک روز از فوت دوستم و یک نیم روز از خاکسپاریش خبر رو شنیدم... کنکور من رو از آدم ها خیلی وقته که جدا کرده، نذاشت وقتی دوستم زنده بود گیتار زدن هاش رو گوش بدم و تشویقش کنم...
حالا حتی دیگه نمی تونم ازش بخوام که اجازه بده وارد پیجش بشم...
دوست های خیلی زیادی داشت. اصولا روابط اجتماعی خوبی داشت اما اگه از تک تک اون آدم ها بپرسی نمی تونن باور کن که آدمی که ظاهرا اونقدر شاد و پرانگیزه بود اینقدر سخت هممون رو توی شوک و حیرت فرو ببره... اینقدر تلخ و اذیت کننده.... اینقدر سخت که هربار یادش بیفتیم از اعماق وجودمون براش آه بکشیم و پر از اندوه بشیم...
واسه همینه که هر لحظه ناباورانه از خودمون می پرسیم چطور ممکنه دیگه نباشه؟ آخه چرا؟ امکان نداره...
اما اعلامیه ترحیمش یه پوزخند زشت به هممون میزنه و میگه: این آدم دیگه وجود خارجی نداره...
با لب و لوچه های آویزونِ پنهان شده زیر ماسک، می ریم و توی مراسمش شرکت می کنیم...
راستی آقای دولت آبادی من هم به بهانه زندگی همیشه زندگی را کشته ام...

+کاش دو تا بال داشتی رفیق، دو تا بال بزرگ...

جنگل کوچک
۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۰۱ ۵ نظر